دانلود رمان دنیای خیانت اختصاصی مه رمان

دانلود رمان دنیای خیانت اختصاصی مه رمان

  • نام نویسنده : فاطمه حکیمی

  •  نام رمان : دنیای خیانت

  •  تعداد صفحات : ۱۱۲

  •  موضوع :  عاشقانه ، جنایی، طنز

  •  فرمت فایل ها : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

  •  ملیت رمان : ایرانی

خلاصه رمان :

زندگی دنیا، یک زندگی عادی نیس. خیلی از آدم ها هنوز طعم این زندگی رو نچشیدن.
رمان رو باید تا آخر بخونین، ولی مطمئم کسی نمی تونه حدس بزنه، آخرش چی می شه.
امیدوارم از رمان لذت کافی رو ببرین.
بیشتره پارتای رمان خارج از کشوره چون آزادتر و راحترن نسبت به حجاب.
مقدمه: دنیا یکتا، دختر مغرور ۲۶ ساله جذاب و فوق العاده زیبا، که با همین جذابیش چندین نفر رو جذب خودش می کنه و با بی رحمی ولشون می کنه.
کسی که بویی از عشق نبرده و هیچ وقت طعم عاشقی رو نچشیده!
اما، دست سرنوشت یک نفر رو که دقیقا نقطه ی مقابلش هست، رو به روش قرار می ده. واون یک نفر خواسته ای از دنیا داره که،” ثابت کنه زن ها خیانت کار نیستن”! اما نمی دونه “دنیای خیانت” لقب مشهور دنیاس!.

*** لینک های دانلود در حال برسی و باز سازی می باشند تا مطابقت با مباحث جمهوری اسلامی ایران باشد  ***     DOWNLOAD

*** لینک های دانلود در حال برسی و باز سازی می باشند تا مطابقت با مباحث جمهوری اسلامی ایران باشد  ***    DOWNLOAD

 

سلام دوستان، رمان دنیای خیانت فقط زاده‌ی ذهن خودمه و شاید با حقیقت تطابق داشته باشه. زندگی دنیا، یک زندگی خیلی عادی نیست. خیلی از آدم‌ها هنوز طعم این زندگی رو نچشیدن. رمان رو باید تا آخر بخونین، ولی مطمئنم کسی نمی‌تونه حدس بزنه آخرش چی می‌شه. امیدوارم از رمان لذت کافی رو ببرین.
خلاصه: دنیا یکتا دختر مغرور بیست و شش ساله‌ی جذاب و فوق العاده زیبا، که با همین جذابیتش چندین نفر رو جذب خودش می‌کنه و با بی‌رحمی ولشون می‌کنه. کسی که بویی از عشق نبرده و هیچ وقت طعم عاشقی رو نچشیده! اما دست سرنوشت یک نفر رو که دقیقا نقطه‌ی مقابلش هست؛ روبه روش قرار می‌ده و اون فرد خواسته‌ای از دنیا داره که” ثابت کنه زن‌ها خیانت کار نیستن”! ولی نمی‌دونه ( دنیای خیانت) لقب مشهور دنیاست!
مقدمه: خودم رو می‌بینم. آتش می‌زنم به موجودات نامرد این دنیا. اسیرشون می‌کنم با جذابیت و زیباییم. به پاهام چنگ می‌زنن و التماسم می‌کنن، ولی من با بی رحمی تمام، با کفش‌های پاشنه بلندم روی قلبشون قدم می‌زنم. می‌رم و فقط صدای تق تق کفش‌هام توی گوششون می‌مونه. من همینم که توی این جهان فساد پا گذاشت و به نام” دنیای خیانت” شهرت یافت.
به نام خالق یکتای عشق
از روی صندلی بلند شدم و پالتوم رو پوشیدم، که صداش بلند شد.
– دنیا صبر کن، چرا این جوری می‌کنی؟!
پوفی کشیدم و بدون توجه به حرفش، کیفم رو از روی دسته‌ی صندلی برداشتم و بی توجه به التماس کردن هاش، از کافه بیرون رفتم.
هوا سوز سردی داشت. بارون نم نم می‌اومد و روی سرم می‌ریخت. یک لحظه دلم به حالش سوخت، نباید این جوری ولش می‌کردم! ناسلامتی… اَه… اصلا بره به درک. همشون همینن؛ دو روز دیگه یکی خوشگل تر می‌بینه و عاشقی یادش می‌ره.
قدم زنون به خونه رسیدم. از کافه تا اینجا حدود نیم ساعت طول کشید. از در نگهبانی رد شدم و دکمه‌ی آسانسور رو فشار دادم. بعد از یکی دو دقیقه به واحدم رسیدم. در رو با کلید که زیر جاکفشی بود، باز کردم و داخل خونه شدم. گرمای خونه باعث شد گرمم بشه و سریع تر داخل خونه بشم. کفش‌هام رو در آوردم و توی جاکفشی گذاشتم. پالتوی بلندی که پوشیده بودم رو در آوردم و نفس راحتی کشیدم. هوف! چه گرمم بود!
بعد از اینکه لباس‌هام رو در آوردم، به سمت آشپزخونه رفتم و قهوه ساز رو روشن کردم. روی صندلی آشپزخونه نشستم و منتظر موندم. از وقتی یادم می‌اومد، تنها زندگی می‌کردم. بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم، توی خونه مجردی زندگی کردم. چون که دل خوشی نه از خونوادم، نه از “اون” داشتم! با صدای بوق کوچیک قهوه ساز، دست از فکر و خیال برداشتم و لیوانم رو پر کردم. همین طور که با قاشق قهوه رو هم می‌زدم، نت گوشیم رو روشن کردم و وارد پیام‌هام شدم. سه چهار تا میسکال از آرش داشتم، که گفته بود ” دنیا عشقم، چرا جواب نمی‌دی؟ من کاری کردم؟ تو رو خدا این کار رو با من نکن طاقت ندارم، جواب بده لطفا”. پوزخندی زدم و بقیه‌ی پیام‌ها رو چک کردم. نزدیک به بیست تا تماس بی پاسخ داشتم! چهارده تاش از آرش بود، هشت تاش هم از ارغوان. می‌دونستم اگه جواب ارغوان رو ندم، تا یک هفته باهام حرف نمی‌زنه. به خاطر همین بدون معطلی شمارش رو گرفتم و منتظر موندم.
بعد از دو بوق، صدای جیغ جیغش توی گوشی پیچید.
ارغوان: الو، اَحمق، روانی، خر، گاو؛ چرا جواب نمی‌دی؟
پوفی کشیدم و سعی کردم با حرف هام ناراحتش نکنم، چون خیلی عصبی بودم.
دنیا: بیرون بودم، گوشی روی سایلنت بود.
ارغوان: مطمئنی دیگه؟
حرصی تشر زدم.
دنیا: آره مطمئنم. خب چه خبر؟
ارغوان انگاری بی خیال شد، چون گفت:
ارغوان: هیچی خبر مرگت، زود بیا شرکت وضع به هم ریخته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قبلا حساب کاربری ایجاد کرده اید؟
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
Loading...