دانلود رمان عاشق یه پسر بد شدم

دانلود رمان عاشق یه پسر بد شدم

دانلود رمان عاشق یه پسر بد شدم

نام رمان : عاشق یه پسر بد شدم

نویسنده : حمیرا خالدی

موضوع : عاشقانه با چاشنی طنز

فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

تعداد صفحات : ۲۵۴

خلاصه رمان :

دختری به نام هانا که یهو عاشق می شه، عاشق پسری که نمی دونه کیه؟ چیکاره ست؟ فقط از دور هر روز دلش رو بیش تر به اون میسپاره…

بد به معنی خلاف کار بودن نیست، اما مثل خیلی از پسر های دیگه ی امروزی؛ از یه شکست به خیلی از کارها روی میاره. بی تفاوت و سرد نسبت به همه چی و همین سرد بودن و کار های پسر باعث آزار و دل شکستن دختر داستان مون می شه.

 

 

چرا یه نظر این وری نمی نداخت تا ما چشممون به جمالش روشن شه؟
حرفم تموم نشده بود که سرش رو به سمت من چرخوند که با دیدنش چشم هام چهار تا شد.
«یاخدا، این؟!»
همون تیله های آبی رنگ جذاب، همون پسری که اون روز توی پیاده رو دیدم. موهای مشکی رنگش که مدل خامه
ای بود توی صورت جذاب و مردونه اش ریخته بود. بینی مردونه و مناسبش؛ لب های گوشی و ته ریشش و ابرو های
مرتب شده اش. خدای من چشم های آبی و کشیده و موهای مشکی. من همیشه فکر می کردم که اگه کسی موهای
بور داشته باشه چشم هاشم آبی می شه، ولی این پسر… جذاب بود خیلی… همین طور داشتم خیره خیره نگاهش
می کردم. که دستی توی موهای لختش کشید و به سمت بالا فرستاد و با پوزخندی نگاهش رو از من گرفت و روی
صندلی کنار دوستش نشست. انگاری فقط بلد بود دلبری کنه.
سرم رو نزدیک مهسا دختری با موهای طلایی و چشم های آبی بردم و گفتم: این پسره کیه!؟
با ناز نگاهم کرد و گفت: این جیگر رو می گی! ایشون سال آخره فقط این کلاس رو با ماست و چون تو دو بار غایب
بودی سر این کلاس ندیدیش. زیادی خوشکله، همه دخترا عاشقش شدند.
سری به معنی فهمیدن تکون دادم.
-آها. حالا اسمش چیه!؟
سرش رو با عشوه تکون داد.
-سوشا.
سری تکون دادم و دوباره به پسره نگاه کردم. چه اسمی هم داشت! استاد که اومد سر کلاس، بی خیال نگاه کردن
شدم و حواسم رو دادم به استاد و درس دادنش. کلاس که تموم شد از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم تا
از کلاس برم بیرون که یهو یکی یه تنه بهم زد که حس کردم شونه ی سمت چپم کلا از جا کنده شد. سرم رو بلند
کردم. نگاهم به سوشا افتاد. خواستم چیزی بگم که سوشا پیش دستی کرد و گفت: کوری!؟
«چی؟ وحشی به من تنه زده بعد میگه کوری!»
با تعجب گفتم: تو تنه زدی به من؟

سوشا خیلی جدی توی چشم هام زل زد.
-نه خانم، من تنه نزدم فقط تو حواست نبود و فکر کنم انتظار داشتی که من از سر راهتون برم کنار و باید بدونید من
این زحمت رو به خودم نمی دم.
من فقط متعجب داشتم نگاهش می کردم که از کنارم رد شد و از کلاس بیرون رفت. «وای خدا، داشت حرف هایی
که اون روز گفته بودم رو بهم می گفت. همین رو کم داشتم حالا باید با این وحشی سر و کله بزنم.»
نفس عمیقی کشیدم و از کلاس بیرون رفتم. اصلا اهل تلافی و این کارا نبودم؛ بابا همیشه یادم داده بود که عصبانیتم
رو کنترل کنم. الان هم فکر کنم که سکوت و بی محلی بهترین راه حل برای خلاص شدن از دست این مغرور و
خودشیفته بود. از دانشگاه خارج شدم و پیاده توی اون پیاده رو شلوغ و طویل و هوای ابری راه خونه رو در پیش
گرفتم.
در حموم که زده شد شیر آب رو بستم.
-جانم؟
مامان با صدای آرومی گفت: هانا من دارم می رم خونه عمت، نهار بخور حتما بعد برو دانشگاه.
با تعجب پرسیدم: وا مامان اول صبحی چرا می خوای بری خونهی عمه؟
مامان خندید.
-می خوام از خواب نازنین بیدارشون کنم.
خندم گرفته بود.
-جدی مامان چرا می خوای بری اونجا؟
مامان همون که صداش دور می شد گفت: خودش زنگ زد گفت بیا اینجا، نمی دونم چیکار داره!
شونه ای بالا انداختم.
-باشه مامان جونم، مواظب خودت باش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قبلا حساب کاربری ایجاد کرده اید؟
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
Loading...