دانلود رمان من دختر افسانه ایم

خلاصه: 

داستان این بار ما راجع به یه دختریه که با استفاده از نیروی فوق العاده ماوراییش، می‌تونه تمام
موجودات خطرناکی که توی سیاره زمین هستند رو از بین ببره!

داستان متفاوتیه، مثل داستان میشا
دختر خوناشام (۲ جلد) اگر نخونید از دستتون در رفته.

  • نام کتاب: من دختر افسانه ایم
  • نوع کتاب: رمان
  • ژانر: فانتزی، عاشقانه
  • نویسنده: محدثه فارسی

دانلود با فرمت PDF

DOWNLOAD

 

قسمتی از رمان:
مات‌زده نگاهش کردم. این از کجا می‌دونست؟! از سکوتم فهمید کنجکاوم که بیشتر بدونم، ادامه داد:
-تو یه دختر ماورایی هستی، مثل ما چهارتا؛ ولی با ما فرق داری.
خندیدم. خیلی مسخره‌ است! دستم رو تکون دادم و گفتم:
-اُکی، قول می‌دم پول خوب اومد توی دستم به یه تیمارستان خوب معرفیتون کنم.
دستم رو محکم گرفت که عصبی شدم و دستش رو پیچوندم. خودم تعجب کرده بودم از این همه نیرویی که به دست آورده بودم! با لبخند نگاهم کرد و گفت:
-حالا فهمیدی؟
دوست نداشتم باور کنم؛ ولی انگار حق با این لعنتی بود!
اتفاقات توی ذهنم مرور شد…
شکستن در دستشویی، شکستن شیر حموم، قاشقی که محکم با شکم وحید برخورد کرد،
خاله رو به خودم فشردم که نفسش گرفت و میزی که ترک برداشت!
بشکنی که جلوی چشمم زده شد من رو از توی افکارم بیرون کشید. آروم نشستم روی زمین و گفتم:
-یعنی چی؟ مگه اصلا وجود داره؟
دمی دوباره خلال دندون رو گذاشت توی دهنش و گفت:
-معلومه که وجود داره!
دستم رو کردم زیر شالم و گفتم:
-ولی من فکر می‌کردم این چیزها متعلق به افسانه‌هاست!
مت نشست روی تــخت و گفت:
-شاید تو دختر افسانه‌ای باشی!
رایان هم به جمعمون اضافه شد. به همشون نگاه کردم و گفتم:
-پس چرا شماها رگه‌ی بنفش توی چشمتون نیست؟
پسر خوشگله که حالا حتی اسمش هم نمی‌دونستم، گفت:
-برای این که تو با ما فرق داری.
با کنجکاوی پرسیدم:
-چه فرقی؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
-فعلا بهتره استراحت کنی.
بعد از اتاق بیرون رفت… پس کالجم چی؟!
رو کردم سمت دمی و گفتم:
-پس… پس کالجم چی؟ اون‌ها منتظر من هستن.
لبخند عمیقی زد و گفت:
-دیگه نیستن عزیزم، شاید امروز بعضی‌ها حافظشون و پاک کرده باشن.
چی؟ چی می‌گه این خدایا؟! دمی هم بلند شد و از اتاق بیرون رفت و مت هم به دنبالش… رایان فقط وایستاده بود و نگاهم می‌کرد. احتیاج داشتم با خودم خلوت کنم، برای همین سرش داد زدم:
-برو بیرون
سریع از اتاق بیرون رفت. یعنی از من ترسید؟
نفسم رو فرستادم بیرون و شالم رو از سرم کندم. پس اون اتفاقا الکی نبود؟
بلند شدم و کلافه توی اتاق شروع کردم به راه رفتن، از این طرف به اون طرف… کلافه دست می‌کشیدم توی موهام و به این فکر می‌کردم که واقعا اصلا همیچن چیزایی وجود داره! سرم داشت منفجر می‌شد!
سریع به سمت تــخت رفتم و روش فرود اومدم. دور سرم مثل این برنامه کودک‌ها ستاره پرواز می‌کرد.
گیره سرم رو باز کردم و موهام رو پریشون کردم. وای خدا کالجم؛ وای، نه که اصلا باورم نمی‌شه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قبلا حساب کاربری ایجاد کرده اید؟
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
Loading...