دانلود رمان پریای عشق

دانلود رمان پریای عشق

دانلود رمان پریای عشق

 نام رمان : پریای عشق

 نویسنده : فاطمه میرشفیعی کاربر مه رمان

 تعداد صفحات  : ۲۱۸

 فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

 ژانر :  عاشقانه

4 - دانلود رمان به حکم خون،قصاص عشق کاملا اختصاصیخلاصه  رمان

از عشق اگر برای من میگویی
اهسته بگو
که قلب من بی تابست
این عشق با من چه کار ها که نکرد
……..
غصه از اون جا شروع شد
که عشق بردیا خاموش شد
پریای کوچکی مرحم زخمش شد
شاید عشق تازه ای شروع شد
اما این دل دوباره دل عاشق میشد ؟
پایان خوش

نام رمان:پریای عشق
نام نویسنده: فاطمه میرشفیعی
ژانر:عاشقانه
به نام خدا
مقدمه :
من خیلی تغییر کردم
خییییییییییلی….
دیگه واسه نبودن کسی
گریه نمیکنم !
دیگه به عشق دیدن کسی بیرون نمیرم !
دیگه خندیدن بلد نیستم
فقط اروم میشینم یه گوشه و نگاه میکنم!
دیگه شوخی نمیکنم
دیگه دنبال متن عاشقانه نیستم
دیگه بودن یا نبودن کسی رو چک نمیکنم !
دیگه نگران کسی نمیشم!
دیگه منتظر زنگ نیستم!
بد نشدم نه
فقط خستم…..
مرگ احساسم مبارک……..
چشامو باز کردم همه جا تاریک بود گوشه تخت نشستم وزانو هامو تکیه گاه دستام کردم چشمام به این تاریکی عادت
داشت اخه چند وقتی بود همدم تنهایی هاش تاریکی بود ساعت رو نگاه کردم دوی بعد از ظهر بود میدونستم که الان سر و
کله ی مامان یا سارا پیدا میشه اما من نه حوصه ی خودمو داشتم نه بقیه رو اونام میدونستند ولی ولم نمیکردند
همون جوری که حدس زده بودم شد و صدای در اتاق اومد اما منم مثل همیشه بی تفاوت بودم و کاری نکردم نشسته بودم
رو تخت و منتظر بودم مثل این چند روز بی خیال شه و بره اما سارا همونطوری که گریه میکرد گفت:
– نمیخوای در و باز کنی ؟ نمیخوای یه چیزی بخوری چرا ؟ خب چرا ؟
کم کم دیگه صداش به داد تبدیل شده بود
– دِ لعنتی درو باز کن نمیخوای بفهمی اون رفته نیست اره همه ناراحتن من .مامان . همه چرا فک میکنی با غذا نخوردن تو
اون برمیگره فک کردی راضیه هان ؟
با شنیدن حرفاش اشکایی که یه هفتست بند اومده بودن دوباره راه افتاد دیوونه شدم رفتم سمت در درو باز کردم سارا با
دیدنم رنگش پرید اما کاری به این چیزا نداشتم انقدر عصبی بودم که حواسم به این چیزا نبود رفتم تو چهار چوب در
وایسادم

– نه با غذا نخوردنم اون برنمیگرده اما من نمیتونم بخورم تو نمیفهمی اره دلتنگی داره میکشدم
میخواستی همینا رو بشنوی هان ؟ میخواستی غرورم دوباره بشکنه میخواستی بفهمی نابود شدم دیدی برو فقط برو خب؟
از صدای داد و بیداد ما بقیه هم اومده بودن بیرون و داشتن نگاه میکردن فک نمیکردم انقدر ادم تو این خونه ی ساکت باشه
پوریا از تو جمع اومد سمتم با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد یاد بدبختی که سرم اومده افتادم پوریا انگار داغون تر از
من بود حقم داشت اومد جلومو مثل یه برادر واقعی منو به اغوش کشید
همه اتفاقات مثل یه نوار فیلم از جلو چشمام گذشت و دوباره یه قطره اشک سمج اومد گوشه چشمام
بعد چند دقیقه از هم جدا شدیم و گفت :
– اگه واقعا دوسش داری یه چیزی بخور شدی پوست استخون داری از بین میری
یه لبخند تلخ زدم و گفتم:
– چیزی پایین نمیره
یه دفتر گرفت سمتم :
– اینو تو وسایلا پیدا کردیم بعد از خوندن صفحه اولش دلم نیومد بقیشو بخونم فکر کنم برای تو
یه نگاه به دفتر انداختم و ازش گرفتم
– ممنون داداشم
بعدم دوباره رفتم تو اتاقم جلوی اینه وایسادم بیچاره سارا حق داشت از دیدنم رنگش بپره موهام تقریبا بلندتر از همیشه
اشفته تو سرم بود و چشمام تو حاله ای از قرمزی بود . ته ریشی هم روی صورتم نشسته بود اما برام مهم نبودن
میخواستم بشینمو دفترو بخونم ولی میدونستم مامان میاد سراغم گوشیمو ور داشتم و رفتم رو تخت
****
سارا
تو اتاقم بی حوصله نشسته بودم بودم که گوشیم صدا داد میدونستم دوستام نیستن اونا وضعیت خونه و اعصاب منو
میدونستند قطعا فرشید هم نبود چون اون میدونست به گوشیم جواب نمیدم بعدشم همین صبح منو اورده بود اینجا مشتاق
شدم ببینم کیه گوشیمو ورداشتم با دیدن اسم بردیا داشتم شاخ در می اوردم البته خوشحالم شده بودم پیام و باز کردم :
سارا بپر یه بسته قرص مسکن برا من بیار به مامانم بگو تا فردا سراغمو نگیره سرم درد میکنه بیدار شم بد تر میشه

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قبلا حساب کاربری ایجاد کرده اید؟
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
Loading...